X
تبلیغات
نتونستم فراموشت کنم

نتونستم فراموشت کنم

خیلی نامردی

دوریت منو میکشه بفهم....



باز دلم هوای نوشتن کرده

باز می خواهم از تو بنویسم

از تویی که تنهایم گذاشتی

از تویی که دلتنگ دیدن روی ماهت هستم و تو...

این روزهای تکراری و این زندگی فلاکت بار، این شب های تکراری و بدون همدم را با یاد تو و حظور ستاره آسمانم و آن ستاره کوچولو میگذرانم. براستی که چه بیهوده تکراریست دنیا. من با این روزها و شب های بی پایان و دیوهای انتظار و تنهایی دست و پنجه نرم می کنم و از تو هیچ خبری نیست، تنها آرزویم باران است و ستاره. گاهی که پای صحبت با دلم می نشینم به او می گویم یعنی رفت؟ و دلم جواب مرا با سکوت میدهد. سکوتی که اصلاً دوستش ندارم. سکوت را دوست ندارم، شاید چون از سکوت می ترسم. شاید چون سکوت مرا یاد انتظار می اندازد. یاد این می اندازد که همه روزی می روند و تنهایت می گذارند و آن کسی که دوستش داری از همه زود تر میرود. مگر لیلی و مجنون نبودند؟ مگر شیرین و فرهاد نبودند؟ خوبه خودم میگم بودند. دیگر نیستند. این رسم زندگی است ستاره. نمی دانم واقعاً نمی دانم چی بنویسم و نمی دانم الان چی دارم مینویسم. این بار واقعاً نمی دانم. ولی می گویند مرام عشق تنهایی است. شب ها وقتی که می خواهم بخوابم باورت نمی شود آن ستاره اگر نباشد خوابم نمی برد. شب ها اولین کاری که می کنم حاضر غایب کردن ستاره است و بعد از اینکه دیدمش و از حظورش مطمئن شدم، حرف زدن با او را شروع می کنم. خیلی دوره حتی بیشتر از تو ولی بعضی موقع ها احساس می کنم دارد گریه می کند. من نمی توانم ببینم و همین بهتر که نمی توانم ببینم کاش گریه های تورا هم نمی دیدم. می دانم چه فکر می کنی. به خودت میگویی این که نمی داند، این که من را درک نمی کند، این که هیچ نمی داند. بله نمی دانم همیشه هم خودت می گفتی هیچ نمی دانی. ولی چرا نمی گفتی و مرا از این ندانستن رهایی نمی دادی،نمی دانم.




+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 14:9  توسط لیلا  | 

فراموشم کردی

این پست به نام توست......

این پست برای توست.........

تویی که روزی تمام هستیم متعلق به تو بود........جانم فدای تو بود......خونم حلال بود برای قربانی قدمهای تو........

تو عاشقم کردی.......ذره ذره سلولهام رو از عشقت پر کردی........تویی که ......

تویی که این اشکهای لعنتی با شنیدن اسم تو چشمام رو پر می کنن.........تو یه روزه تو قلبم نیومدی....یه روزه زندگیم نشدی که با تمام بدیهات یه روزه فراموشت کنم........

می دونم منم بد بودم....خیلی جاها کوتاهی کردم.........اما من لج بازی نکردم........من هنوز عاشقتم.......با همه بدیهایی که در حقم کردی.........

من عاشق اون خوبیهاتم........

اون مهربونیهای که ذره ذره عشق و تو وجودم تزریق کرد.......نمی تونم فراموشت کنم.......شایدم نمیخوام فراموش کنم.......

آره ..........

نمیخوام بلندترین شب سال رو فراموش کنم...........شبی که باهام عهد بستی......شبی که قسمم دادی ترکت نکنم.......

مجید چرا ..........

من خسته ام.........از رفتارهات با خودم خسته ام........فراموشم کردی........همیشه بهم می گفتی بهت خیانت نکنم.......تنهات نذارم.......

اما تو بی وفا شدی........

تو فراموشم کردی........فراموش کردی یه روزی چشام دنیات بود......فراموش کردی یه روزی من هوای نفس کشیدنت بودم......فراموش کردی وقتی مسافزت بودم  می گفتی انگار اکسیژن واسه تنفس کم آوردی.......

فراموشم کردی.........

تو فراموش کردی من کیم........چه قولهایی بهم دادی.........فراموش کردی و چشمات رو چشمام بستی.......

قفل دلت رو از دلم باز کردی........فراموشم کردی و حلقه ات گم شد........

تو فراموش کردی و گم شدی........اون مجیدی که من عاشقش بودم گم شد...........

من چجوری یادم بره این همه خاطره هامو....................

من بی وفا نیستم........

ازم نخواه فراموشت کنم.....ترکت کنم........نخواه اشکامو بدرقه راهت نکنم..........

به همه مقدسات عالم تو تک ستاره آسمون زندگیم بودی......تو بری آسمون زندگیم تاریک می شه........

تو بری من میمیرم........

 چشمات رو خشم پر کرده.......نمیبینی چقدر دور شدیم از اونی که بودیم...........کاش این نامه رو با دستام می نوشتم.......

تا اشکام رد جوهر خودکار رو از بین می برد و تو میدی دارم واسه نوشتن تک تک این جمله ها چه زجری می کشم.........

من می خوامت........

من محتاج بودن تو ام........بودنت رو ازم دریغ نکن......

من چجوری این ذره ذره عشق رو از بدنم بیرون کنم.......

مردن واسم راحت تره......

بهم بگو بمیر.....اما نخواه ازم که به نبودنت تو زندگیم عادت کنم.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 12:49  توسط لیلا  | 

یا هو

سلام

درست زمانی این وبلاگ رو ساختم که دارم توی دردهام غرق میشم کسی نیست نجاتم بده...... دیگه

خسته شدم از همه چیز از این که همش باید دردهامو توی دل کوچیکم بریزم.... اشک. اشک.غم. گریه

این شده همه ی زندگی من!!!! میخوام یکم از خودم بگم شاید اروم بشم شماهم بانظراتون باهام

همدردی کنید...شما هم مثل بقیه که همیشه درجواب حرفام میگن درست میشه شما هم بگین من

عادت کردمممممممممم!

خب شروع میکنم! از اون روز میگم اون روز تلخ درست ۱۹ فروردین سال ۱۳۸۲ بود دوم ابتدایی بودم با

خوشحالی تمام اماده مدرسه شدم یادمه ظهری بودم مدرسمون دختر وپسر قاطی بود.... بلخره ساعته

۱ شد ومن به مدرسه رفتم وایی چه شوری داشتم شاگرد ممتاز بودم ویکم مغرور... زنگ تفریح که خورد

با بچه ها رفتیم توی حیاط بازی کنیم هنوز ۵ دقیقه از بازیمون نگذشته بود که پسرا هم اومدن یک

همکلاسی اسمش مهران بود به عنوان بازی یک مداد قرمز رنگ که تازه تراشیده شده بود رو

به طرف دخترا پرتاپ کرد دوستم جلوی من سرشو اورد پایین مدادم مستقیم خورد توی چشم من

... از اون روز دردهام شروع شد اول  قرنیه چشم پاره شد اما بعد از اون چشم عفونت کرد شبکیه چشم

رو پاره کرد حالا ۷ ساله که دارم درد میکشم من از بچه گیم هیچی ندیدم جز دردهایی که کشیدم

جز اتاق عمل هایی که رفتم جز بستری شدن هام توی بیمارستان ..... دیگه نمیتونستم مثل

همکلاسی هام بدو کنم .... بازی کنم..... فقط درد درد درد .... حالا ۷ سال شده که یک شب خواب

راحت نداشتم ... خیلی وقتها دلم میگیره بعضی وقتها ادم هایی پیدا میشن میان بهم میگن...

واییی چشمت چی شده؟ خیلی بدجوره بعد توی دلشون میگن بیچارههههههه...

میگن دیگه خوب نمیشه؟ میگم تحت دکتره خدارو شکر الان خیلی بهتره... بعدشم باصدای بلند میگن

خدا اون پسرو رو نبخشه... اما من همیچ وقت نشده که اون همکلاسی رو با این که حتی یک بار

نیومد بپرسه چشمت چطوره. نفرین نکردم همیشه واسش دعا کردم دعا کردم اون مثل من دردنکشه

خبببب این از قضیه چشمم واما...........

سال دوم راهنمایی بودم با پسری اشنا شدم بنام مجید خیلی دوستش داشتم اما نه اندازه اون

هنوزم که هنوزه ذره ای به عشقش شک نکردم خیلی دوستم داشت منم همیطور... هر روز باهم

حرف میزدیم از خودمون از عشقمون از ایندمون ... تنها کسی بود که دردهام میفهمید درکم میکرد

زیاد باهم قهر کردیم اما بازم زیاد طاقت نیاوردیم بیشنرین مدت جدایمون ۳ ماه بوده اما نمیتونستیم

دوری هم رو تحمل کنیم بیشتر اوقات من دوباره اس میدادم ومیدیم اونم دلش واسم تنگ شده

وبا هم پای تلفن گریه میکردیم اشک میریختیم....... اهنگ های مریم حیدرزاده رو میذاشتیم

وبلند گریه میکردیم

۳ ساله از اشنایمون میگذره ۳ سالی که نمیدونم چطوری گذشت ....

اما یک ماه پیش یکی از دوستام اومده بود خونمون من داشتم با تلفت با مجید حرف میزدم که دوستم

گفت با مجید کار داره منم گوش نکنم لطفا....

منم گوشی رو دادم به دوستم بعد از ۵ دقیقه دیدم دارن سرهم داد میزنن به دوستم باچشمی گریون

گفتم چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟/ گفت ببین لیلا مجید با دختری بنام پریسا )نسیم( هست! تو میدونستی

گفتم اره مجید بهم گفته بود یک روز باهم بودن همشم درمورد من باهاش حرف زده چطور مگه؟

گفت اخه پریسا گفته من ومجید همدیگرو خیلی دوست داریم به لیلا بگو با مجید تموم کنه ما

میخوایم باهم ازدواج کنیم اگه تموم نکنه رابطشو از راه دیگه ای وارد میشم...

من که به مجید اعتماد کافی داشتم حرفاشو زیاد جدی نگرفتم اما به مجید گفتم توبااون بودی....

گفت لیلا اون بامن لجه چرا نمیفهمی؟؟؟؟؟ من باور کردم.... تا اینکه  اون دختره پرسا رو میگم

زنگ زد به مجید ویک صدا واسش گذاشت صدایی که زندگی منو نابود کرد.

اون صدا.... پریسا زنگ زد بود به پسری وبهش گفته بود شما لیلاخانوم میشناسی؟ پسره هم

گفته بود اره دوستمه خیلی دوستش دارم همش توبغل هم هستیم. مجید این صدای ساختگی رو

باور کرد زنگ زد به من وگفت ازت انتظار نداشتم توکه باکس دیگه ای بودی چرا منو قال گذاشتی؟

منو ساده گیر اوردی..... ازت متنفرم

همییییییییییییییییین جمله کمی نبود واسه منی که هیچکار نکرده بودم خیانت نکرده بودم وچوبشو

خوردم

 

اما دلممممممممممممممممممممممممم خونه فردا نوبت دکتر تهران دارم

واسم دعا کنید

راستی حالا بعد از یک ماه دوباره اس دادم به مجید اما اون..........

خدايا! ما هنوز خسته ايم 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 12:56  توسط لیلا  | 

ای بابا

م گرفته،نمیدونم چرا ولی میدونم دلم میخواد باحات حرف بزنم...
دلم گرفته نمیدونم چراولی مبدونم بی تو هیچم...
عاشقتم ولی نمیدونم چرا؛فقط حس میکنم که باید باشم .....
همه ساعت به تو فکر میکنم ..نمیدونم چرا ولی میدونم ذهنم اسیر توست...
به پات میوفتم اما میدونم چراچون تودرعرشی ومن اون پایین مایینام...
با تمام وجود هرکاری بخوای انجام میدم چون میدونم دوستم داری....
حاضرم جونم و برات بدم ولی نمیدم چون میدونم دوست نداری من برم...
چندروزیه خسته شدم...دلم برات پر زده ولی بهم نگاه نمیکنی...
روتو از من برگردوندی.نمیدونم چرا ولی فکر میکنم آدم بدی هستم...
ولی اینو بدون خداجونم که باتمام وجودم دوستت دارم،میپرستمت و تنها عشق جاویدان در قلب من هستی و بس؟؟!!
خداجونم اینو بدون که همه ی ماعاشقتیم ولی نمیدونیم چه جوری بهت بگیم؟!..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 19:56  توسط لیلا  | 

اری

بهم میگن دوسم داره اما همش دروغه..

بهم میگن عاشقمه اما اینم دروغه..

بهم میگن تو رویاشم اما میدونم دروغه..

شاید دیگه نبینمش..

شاید بخوام ترکش کنم..

شاید روزی ترکم کنه..

فقط میخوام بگم عاشقی همش دروغه..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 18:20  توسط لیلا  | 

دلخونم

می خواهم برایت بنویسم .اما مانده ام از چه چیزو از چه کسی بنویسم؟ از تو که بی رحمانه

مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم.از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟ امشب از چه بنویسم ؟ از دستهایم که هر شب به سوی آسمان بلند می کردم  و از خدا به دعا تو را می خواستم ... از دلم که شکستی یا از نگاه غریبه ات ؟ از قلبی که مرا نخواست یا از قلبی که تو را خواست ؟

شاید در دادگاه عشق محاکمه بشوم

 


 

. دادستان تو را مقصر نداند وبر زود باوری قلب من که تو را بی ریا ومهربان انگاشت اتهام کند . شاید از اینکه زود دلبسته شدم و از همه وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گنهکار شناخته شوم . شاید هم گناه را به گردن چشمهای تو بگذارن که هیچ وقت مرا ندید !!! چون که از انتخابش پشیمان شده بود .

از نظر تو دوست داشتن و مهر ورزیدن بی معناست .اما وقتی حضورش را در قلبت حس کنی برایت معنای : ماندن وخواستن را پیدا میکنه چه سود که آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی... از من بریدی و از آشیان پریدی مگر از من چه بدی دیده بودی که ترکم کردی ای نامهربان !!ای کاش هیچگاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو "دل شکن "نبسته بودم.تا امروز مجبور به تحمل تنهایی نمی شدم

 

 

 


 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 12:14  توسط لیلا  |